به رود زمزمه گر گوش كن
ـــ كه مي خواند
سرود رفتن و رفتن
ــ و بر نگشتنها
.
چهار ماه گذشت به سرعت برق و باد . اينگار همين ديروز بود كه فارغ از درس و دانشگاه شدم و به سفارش و حمايت مهديه خواستم وبلاگي بسازم اما انگار حسي غريب من رو به كوچه هايي مي برد. فرصت خوبي بود كه بعد از چند سالي در كوچه باغهاي شعر و خاطرات قدمي بزنم تا احساس گنگ درونم را بر صفحه اي تزئين كنم و چه خوب توانستم در اين باريك راه همسفران مهرباني را در صفحه ي دلم خطاطي كنم.
خيلي از همسفران راهنما و دوستاي خوب من بودند. خيلي از اينها مهمان جاده خاكي ام بودند و با گذاشتن يك نور در ساحلم به سرعت جرقه رفتند. و برخي از آنها همچنان در اولين صف هم پايم بودند. براي همه ي دوستانم، همه ي نورهاي ساحلم آرزوي بهترينها را دارم. و براي قدرداني از آنها چند كلمه اي را براي خداحافظي مي نگارم
نورهاي كوچكم : با تمام دغدغه ها و مشغله هاتون چه خوب نوشتيد . ايران عزيز، محدثه خوب ، خانومي عزيز، ريحانه دوست داشتني و مهديه دلسوزم از همتون سپاسگذارم.
روياي برفي : همون دوست ناشناخته اي كه تبديل به معلوم شد از حضورت، نظرهات و اشاره هات سپاسگذارم.
رز عزيزم : براي تو ودني همان نقاشي نيمه كاره بر صفحه ي دلت آرزوي روزهاي خوب را دارم.
عارفه خوبم : براي تو ومحبوب دوست داشتني ات روزهاي نيك و اميدواري را آرزو دارم.
حميد رضا : دوست خوب شيرازي از شعرهايت بوي ناب بهار مي آيدهمينطور شعر را در صفحه ي دلت آويزان كن.
رضا : دوست مرزهاي دلخوشي برايت لحظه هاي اخروي و ارامش بخشي را خواستارم.
ايمان : هميشه از شعر نوشتي مطمئن باش شعر نيز تو را فراموش نخواهد كرد.
كيميا و ركسانا جان: دو دوست از هم جدانشدني هميشه در صف اولين خوبان باشيد.
پسرعاشق و ليدا جون : دو همكار، دو دوست ،دو سايه، تنهايي اولين جمله براي آغاز يك روز دوباره نيست.
عباس : براي طلوع هميشه زيباي آفتاب شرقي ترين شرق، آرزوي هميشه روشني را دارم.
و از همه ي دوستان و همراهان خوبم از جمله: عدالت، مينا خواهرم ، شايا، منصور آسمون، مهران ، مينا ومهدي و همه وهمه آرزوي بهترين و موفق ترين زندگي را دارم.
با همتون خداحافظي مي كنم تا شايد در بلندي بالاترين قله ، همگي حضور خوشبخت خود را با هم احساس كنيم.
*مرجان*

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 14:20  توسط مرجان
|
گاهی وقتها می گم: چرا، آدمها شبیه تفکراتشون نیستن ؟!
به نظرت اگه آدمها شبیه تفکراتشون بودن زیبا بودن یا زشت!
آدمها شبیه عشقشون هستن.
می دونستی نه شبیه خودشونن ، نه شبیه تفکراتشون، نه شبیه شعارهاشون و نه شبیه پدرشون.
آدمها شبیه عشقشونن نه شبیه جفتشون! ! !
سیندرلا

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 13:1  توسط مرجان
|
و چه ساده امروز به کودکانه ترین کودکی زندگیم می خندم . و هنوز هم یاد همان چرخ فلکی با چرخ فلکش و با همان رنگهای شاد هستم . چه کودکانه در کوچه بازی می کردم که چرخ فلکی آمدو من از مادر پول خواستم تا بتوانم لذتهای کودکیم را خاموش سازم اما افسوس مادر من را از چهار کوپه ی رنگی محروم کرد ومن حسرت به دل کودکانی که صدای قهقهه شان به آسمانها می رفت را تماشا می کردم افسوس، افسوس، حسرت، حسرت !!! کودکان لذت می بردند و می خندیدند ومن فقط نگاه می کردم و آن زمان بود که چرخ فلکی کوچه راترک گفت و همان بود که ناخودآگاه بر تمام منطق کودکانه ام غلبه کرد و من هم به دنبال چرخ فلکی رفتم .... رفتم تنهای تنها با همان سادگی زیبا، بدون هیچ آراستگی، نه گل سر، نه کفش سفید. و تمام ذهنم تماشای خنده های کودکان بود و چهار کوپه ی رنگی چرخ فلک.
و ناگاه نگاهی انداختم که نه چرخ فلکی بود و نه خانه ی قدیمی ما!!! تنها اشک کمکم می کرد و من اشک ریختم آنقدر که همان مرد مهربان سبز پوش که امروز با تردید نگاهش می کنم به سراغم آمد و شکلات که داروی سادگی کودکیم بود را به من داد ومن منتظر شدم تا مادرم تردید مرجان گم شد به دلش بیافتد.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 10:57  توسط مرجان
|
ولگرد، بي خانمان، آس و پاس، خيابان گرد ، هر چه مي خواهي مرا بخوان اما وقتم را هر كجا كه بخواهم مي گذرانم هر جا كه بخواهم افكارم را فرياد و هر جا كه بخواهم تعاريفم را تكرار مي كنم . در هر جايي كه پرسه زنم هر جا سر به زمين گذارم خانه ام است و زمين سرير پادشاهي ام شده ،با هر ناشناخته اي خود را وفق مي دهم و زير ستاره هاي سرگردان رشد مي كنم .... به تنهايي و بدون پشتوانه !
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 12:15  توسط مرجان
|
***ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی***
***بی دوست زندگانی ذوقی چنان ندارد***
+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 11:33  توسط مرجان
|
من راه خانه ام را گم کرده ام ری را
میان راه فقط صدای تو نشانی ستاره بود
که راه را بی دلیل، راه جسته بودیم
بی راه و بی شمال بی راه بی جنوب
بی راه و بی رویا
من راه خانه ام را گم کرده ام
اسامی آسان کسانم را
نامم را دریا
و رنگ روسری تو را
ری را
دیگر چیزی به ذهنم نمی رسد
حتی همان چند چراغ دور که در خواب مسافران مرده بودند.
(سید علی صالحی)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 11:8  توسط مرجان
|
سخت است آنقدر سخت كه نمي توانم بنگارمش...
¨ چه سخت است در انتظار لحظه ها در مرداب زمان دست و پا بزني.
¨ چه سخت است كه در التهاب و تب وتاب بسوزي و زندگيت مملو از گرما باشد.
¨ چه سخت است دعا بخواني و ناداني دعاهايت را بدزدد تا بدست خدا نرسد.
¨ چه سخت است بهارها را بشماري و در آخر در يابي پاييز موعد ديدار است.
¨ چه سخت است كه تمام سنگريزه هاي دنيا را بشماري و در آخر به تو بگويند تو دروغها را شمردي.
¨ چه سخت است بوسه بفرستي و در آخر دريابي كه باد آنها را دزديد.
¨ چه سخت است بغض كني و اشكهايت را غرق در شادي ببيني.
¨ چه سخت است سراب ببيني و ناگاه در يابي كه آب بود.
¨ چه سخت است دنيا را ببيني ولي نتواني بر رويش راه بروي.
¨ چه سخت است دوست بداري ولي دوستت نداشته باشند.
¨ و چه سخت است زنده باشي اما زندگي نكني.

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 11:23  توسط مرجان
|
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد،
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش،
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس.
کودک خواهر من، در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من، امپراتوری پر وسعت خود را هر روز ،
شوکتی می بخشد.
کودک خواهر من نام تو را می داند.
نام تو را می خواند!
ـــ گل قاصد آیا
با تو این قصه خوش خواهد گفت؟!ـــ
( حمید مصدق )

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 12:17  توسط مرجان
|
ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر صبح سلام و پرسش و خنده
هر شام قرار روز آینده
اکنون دل من شکسته و خسته است
زیرا یکی از دریچه ها بسته است
نه مهر افزون، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر،
که هر چه کرد او کرد!!! 
+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 13:29  توسط مرجان
|
موسیقی درونت را چه کسی می نوازد
که صدای سکوتش هستی ام را گرفته است
چه مضرابهای ظریفی تو را به خانه ام آورده است.
امروز قفسها را می گشاییم
برای آزادی پرندگانی که رسم کردیم
و هزار دانه از طلا نقش می کنیم
برای آفرینشی تازه
آسمانها و منظومه های نو
سالها آهنگ تو را ننواخته بودند
چه خوب شد آمدی آوازت را بخوان
در این فصل که سال نو می آید.
(گیتی خوشدل)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 11:7  توسط مرجان
|